سفردوم

سفری که اصلاباورم نمی شد۰هنوزهم یاد آوری گوشه گوشه های ازآن خاطره انگیز، ناراحت کننده، زیبا ، ترسناک،آموزنده وسرشاراز شادی است۰تعطیلات نوروزی بود وپانزده روزفرصت۰ازتهران شروع شد۰به قلب ایران سفرکردیم۰به اصفهان، شیراز، چند شهر استان فارس مخصوصا بم وارکش۰ بندرعباس ، جزیره قشم ، کرمان ، زاهدان ،چند شهراستان خراسان ،مشهد وجاده کناره به تهران بازگشتیم ۰همسفرهایم چهارنفرومن نفر پنجم این سفربودم ۰ماشین ا پل وسیله نقلیه سفرمان صاحبش یکی ازهمسفرها بنام خانم شاهدی بود۰دیگر مسافران این اپل حسین پسر دایم شوهرخانم شاهدی ، قدرت برادر بزرگم ، خانمش سلاله ومن بودیم۰صندوق عقب اپل که درخیابان مهدیخانی پارک بود تا سقف جا زده شدودرب آنرا بزوربستیم راه افتادیم۰راننده گی را شاهدی که دبیر دبیرستان ولیسانس زیست شناسی داشت بعهده گرفت۰حسین کارگر رنگ ولعاب کارخانه ارج بود۰قدرت برادربزرگم لیسانس ا قتصاد دبیردبیرستان درجوادیه ونازی آباد بود۰ خود را سرپرست وبرنامه ریزاین سفر می دانست۰سلاله خانم قدرت هم لیسانسیه بود ودبیردبیرستان دخترانه۰اما من دیپلمه طبیعی، کارکر تعمیرات آسانسور، چرخ پنجم خانواده ۰گاهی همراه برادران کوچکترم به کمک پدرومادردر جمع آوری ،حمل ونقل محصول کشاورزی ،مخصوصا هنگام سفراز زریندشت به تهران می رفتم۰
از نوع دستوراتی که از همسفرانم مخصوصا قدرت می رسید وباید اجرا می کردم چرخ پنجم این سفرهم بودم۰برای آخرین بارقدرت از سرویس ماسین، برداشتن نقشه بزرگ ایران، میوه ، آب ومواد غذایی  پرسید۰جوابها مثبت بود۰ماشین تکانی خورد واز پارک بیرون آمد۰زمانی طول نکشید که خیابان شوش راپشت سرگذاشتیم جاده شهرری پیش رو۰ قرار گذاشته شد که ازشهرکاشان وباغ فین حمام محل قتل امیر کبیر دیدن کنیم و شب را درا صفهان بگذرانیم۰چند جایی برای کمی استراحت، خوردن غذاوقضای حاجت ، زدن بنزین بین راه توقف داشتیم ۰دریکی از توقفها قدرت رانندکی ماشین را بعهده گرفت۰خانم شاهدی همراه حسین وسلاله در صندلی عقب جا خوش کردند ومن به شغل شریف شاگرد رانندگی منصوب شدم۰شب را دراصفهان به صبح رساندیم۰هوا بهاری ودل انگیز بود۰بعد ازخوردن صبحانه درآ ن هوای لطیف به قدم زدن در چها رباغ پرداختیم۰صحبت ازکی وچگونه پایتخت شدن اصفهان گل انداخته بود۰با دیدن مکانهای مختلف مثل زاینده رود دروسط شهر، پل خواجو، عالی قاپو، مسجد شیخ لطف الله، منارجنبان ، چها رباغ ، کاشیکاری ومعماری سقف ودیوارهای ساختمانها فکرمی کردم اصفهان بخش عظیم تاریخ ایران را بدوش می کشد۰ با آثاری که باقی مانده نشان ازاین دارد چه هنرمندان با ذوقی داشتیم که هنرشان را برای نان وجبردراختیارطبقه خاصی قرار دادند۰بخشی از شهر را با ماشین دیدن کردیم۰من که وصف جنبیدن منارجنبان را شنیده بودم ولی تجربه نکرده بعدازترک این مکان ازهمسفرهایم پرسیدم شما نمی خواهیدجنبیدن را تجربه کنید۰ همه نگاهی به شلوغی بازدید کننده گان کردند وگفتند ما قبلاجنباندیم۰گفتم پس منتظرمن شوید تا برگردم۰خودم را به دل جمعیت بازدید کننده زدم با فشاروزور پله های باریک وکاهگلی برج را بالارفتم۰برج را جنباندم وبا تفکر چگونه جنبیدن این برج دو قلوبرای دیدن از قسمتهای دیگر شهربا همسفرانم همراه شدم۰اصفهان در همین سالها هم به خاطر تاسیس کارخانه ذوب آهن مورد توجه خاص بود.
اصفهان را با اشتیاق ا دامه سفر ودیدن شهریزد پشت سر گذاشتیم. تمام مسیرسوای بخش کویری درختان پرشکوفه ومزارعه سرسبزلذت سفر را چند برابر می کرد.بازار ومسجد جامع یزداز نظرهنری کم ولی بسیارهنرمندانه بودو مردم سخت معتقد داشت . دین زردشت دراین شهرهنوزپیروانی داشت وآ تشکده روشن شهر برای بازدید مسافران نوروزی باز بود.هر گوشه شهر مغازه فروش قطاب ، پشمک، باقلوا،صوهان وشرینیهای دیگرمن شرینی دوست را به وجد می آورد. قدرت کاغذ وقلمی همراه داشت . درمحلهای مورد بازدید گاهی با مردم محلی صحبت می کردویاد داشت برمیداشت . بادگیرساختمانهای کاهگی شهر برایمان جالب بود. همه ساختمانها بدون استثنا برای خنک کردن ورهایی از گرمای تابستان داغ بادگیرداشتند. همراه همسفرانم از یک بادگیر دیدن کردم. شهربعدی شیرازبود.
طبق معمول که در تمام وردی شهرها انجام میدادیم. وقتی از دروازه قرآن شیرازعبور کردیم وبه اولین میدان شهر رسیدیم سه باردورمیدان دور زدیم تا راه خودمان را پیدا کنیم.در مرکزشهربه چند مسافرخانه سرزدیم تا برای استراحت جای مناسب پیداکردیم.راه طولانی را طی کرده بودیم احتیاج به غذا واستراحت داشتیم.صبح فردا با شوق دیدن حافظیه آخرین قطرات چای صبحانه را سر کشیدم.اولین سفرم به شیراز بود.دو روزاز تما م منا طق زیبای شهرمثل آرامگاه سعدی. حافظ، باغ ارم باسروهای بلند قدش، تخت جمشید وباقیمانده آثارباستانی با قدمت دوهزارساله پادشاهی ایران دیدن کردم.روزهای بهاری هوای خوش شیراز دیدن جاهای مختف وهمسفران اهل بحث وگفتکودرمورد همه مسایل گنجینه ای بود.مخصوصا وقتی ازچادرهای باقیمانده ازجشنهای دوهزارساله شاهنشاهی دیدن کردیم. نتجه گفتگو اصراف بیش ازحد پول مملکت توسط حکومت دراین جشنها بود. در صورتیکه شهرستانها وروستاها ازکم بود ویا نبود مدرسه ومعلم کافی، مرکز بهداشت ودرمان، برق وآب سالم، وجود حداقل جاده خاکی رنج می بردند.این گونه بحث وگفتگو در شنونده گونه ای روحیه مقاومت ومبازره جویانه ایجاد می کرد.
روزبعد به جهرم با باغهای مرکباتش رفتیم . باغهای چند هکتاری لیمو شیرین ، پرتقال ونارنج که صاحبانش در تهران پست ومقامی داشتند هوش ازسرهربیننده ای می ربود.چند ساعتی درشهر جهرم نماندیم وبسمت شهرستان بم روانه شدیم. نمی دانم چرا دلم می خواست هرچه زودترازشهربم دیدن کنم.شاید وقتی از شیراز بیرون آمدیم تمام مسیربه ارگ بم ، فیلم شهر قصه، زلزله بم ، ساخت خانه های جدید ومورد قبول قرار نگرفتن مردم زلزله زده می اندیشیدم. همسفرانم نیزدر این موارد صحبت میکردند. متوجه نشدیم از کجا وکی وارد شهرشدیم چون تل درهم ریخت ای ازخاک ودیوارهای شکسته ،کج وکوله فقط دیده می شد.چیزی بنام شهردیده نمی شد.کمی دورترازاین دیوارهای شکسته وسقفهای فرو ریخته تعدادی ساختمان آجری در حال ساخت بود. مردم زنده مانده اززلزله هنوزدرهمان آواره ها وچادرهای اهدایی صایب سرخ زندگی می کردند ولی حاظر نبودند خانه های جدیدرا به پذیرند واساس کشی کنند. مسولین اجرای طرح شهرک جدید به عناوین مخلف فشار می آوردن ولی مردم مقاومت می کردند. یکی از دلایل مرد م برای نپذیرفتن این بود که در ساختمانهای شهرک جدید فکری برای نگهداری حیوانات آنها نشده بود . وقتی ازطاقی دروازه ارگ وارد شدم .دیوارهای نیمه بلند دور، خانهای ریخته شده ، شاهنشین ، میدان کوچک وسط ارگ صحبت ازمعماری چند هزارساله داشت.خودم را درمکانهای مختلف جای حیوانات فیلم شهر قصه قرارمیدادم وگفته های آنها راتکرارمی کردم.مثل خره خراطی می کرد، اسبه اساری می کرد، شتره نمد مالی می کرد ، آقا فیله آمد آب بخوره افتادو دندونش شکست.
عزممان را جزم کردیم که خودمان را به بندرعباس برسانیم.تمام مسیر جاده خوبی نداشت وتاریکی شب هم رانندگی را سخت میکرد. نزدیک نیمه شب وارد بندر عباس شدیم. چند مسافرخانه را برای پیدا کردن جای استراحت درب زدیم.جاهای مختلفی مثل خوابیدن درحیاط یاپشت بام نشانمان دادند. اما ما اطاق می خواستیم. شهر بندرعباس که درساحل دریا قراردارد ودارای لنگر گاه درهرکوچه پس کوچه ای مسافر خانه داشت. خلاصه پس ازتلاش وجستجوی چند ساعته جایی پیدا کردیم.وسا یل را از راه پله ای که یک نفر به راحتی نمی توانست ازآن بالاپایین برود با قلدری به اطاقها کشاندیم. هوای گرم بندرعباس دراین فصل وعوض شدن جای خوابم باعث شد که فقط تا تیغ آفتاب بخوابم وبا اولین طلیعه نورخورشید بیدارشدم. هوا شور بود انگار نمک پخش می کردند. خودم را از راه پله باریک به پشتبا م رساندم. تمام سطح پشتبام از تختهای زوار در رفته پوشیده شده بود که مسافران کارگر صبح زود برای رسیدن به موقع سر کار مثل حلزونهای که جلد خود را رها می کنند با پتوها ی درهم برهم رها کرده بودند. ولی بعضیها هم پتو برسرکشیده خورناس می کشیدند.از بالاوقتی برای اولین بار چشمم به سطح آب دریا خورد برای یک لحظه هیچ جا را نمی توانستم ببینم. بی اختیاردستم را بالای چشمم حایل کردم تا سایبانی شود وازشدت آزارنورخورشید برسطح دریا وانعکاس آن به چشمم کم کند. شهرساحلی فراموش شده ای بود که درآن فقط کار بود وکار. این جا مردمی با پوست سیاه دیدم که مثل من صحبت می کردند.این جا بود که با پوشش مردم ساحل جنوبی آشنا شدم وبرقع را دیدم. وقتی در کناره شهر گشت می زدم وخانه های ساخته شده از حلبی وجیل وجگن ،پای رهنه، لباس رنگ رو رفته،بچه هایی باپوست سیاه وسفید لخت مادر زاد را ورانداز می کردم. با خودم می گفتم حتما آن خانم با چشمایی که از سوراخ برقع به ما نگاه می کند می گویداین ها چه آدمهای خوش بختی هستند. آمدند اینجا مسافرت وخوش می گذرانند. ساحل تا چشم کار می کرد بلم وقایق وکشتی شناور در سطح آب بود.بازارسر پوشیده مثل بقیه شهرهای بزرگ نداشت. مغازه های بزرگ وکوچک پراکنده در سطح شهر دیده می شد. تنها بازارماهی فروشی سا حل دریا هرروزفعال بودودست فروشهای اطراف آن تلاش می کردند تا ازمسا فران نوروزی برای کالاهای خود مشتری دست وپا کنند.روز دوم با بلم روانه جزیره قشم شدیم. بیشتر مسافران بلم قاچاقچیان لوازم خانگی بودند.مسیربندرعباس تا قشم طولانی نبود ولی آفتاب داغ وانعکاس نور خورشید به سطح آب گرما را طاقت فرسا می کرد. بلم سایبان نداشت وهوا شرجی بود.قاچاقچیان شناخته شده ازترس روبروشدن با ماموران ساحلی قبل ازرسیدن به آب زدند تا با شنا خود را درمحلی دوربه ساحل برسانند.چند ساعتی بیشتروقت نداشتیم بایدخودمان را زمان برگشت بلم به بندرعباس می رسانیم.در همین وقت تنگ در قهوه خانه ای نهار وچای خوردیم وبا محل زندگی وکار وکاسبی مردم آشنا شدیم وازاطراف جزیره دیدن کردیم.آفتاب گرمای شدید را از دست داده بود وداشت نقاب شب برخ می کشید که وارد بندرعباس شدیم.بعد ازاستراحت کوتاهی به مرکزتاتریا نمایش شهر بندرعباس رفتیم.سالون کوچکی بود بیش از پنجاه نفرظرفیت نداشت ولی پر بود تعدادی هم ایستاده نمایش زار را تماشا می کردند.دراین نمایش یک پرده ای وبسیارطولانی کارگردان وهنرپیشه ها میخواستند بگویند فقر فرهنگی وبیدانشی دراین منطقه چقدر جا افتاده است وچگونه بیماردریا زده وروانی را درمان می کنند.این روش درمان از کشورهای آفریقایی آمده بود.
ازبنرعباس که بیرون آمدیم نمی دانم چگونه شد که مرکز تصمیم گیری گروه تصمیم گرفت از بی راهه یعنی جاده ای که کامیون وتریلی ها رفت وآمد می کردندخود را به کرمان برساند. جاده خاکی بود، ازپمپ بنزین وقهوه خانه خبری نبود. رودخانه کوچکی جاده را سرهر پیچ قطع می کرد. سرعت طی مسافت بسیار کم بود.محل تقاطع رود خانه باجاده بدلیل عبور کامیونها گود شده بود. بعضی ازقسمتها اصلانمی شد دید چقدرگوداست. اینجا بود که چرخ پنجم گروه که همان شاگرد راننده محترم که من باشم وظیفه داشت تا شلوارش را بالابزند داخل آب شود محل کم عمق آب را نشان راننده بدهد تا بدون خاموش شدن ماشین عبور کند.تازه ازدست کلاف سردرگم رودخانه وجاده خاکی نجا ت پیدا کرده بودیم که ماشین با چند تکان ایستاد معنیش این بود که بنزین تمام کرده.خوشبختانه آثری ازآب وآبادی درآن حوالی دیده می شد. ازمردی که سوارخرش آن نزدیکی می گذشت ازوجود پمپ بنزین سوال کردیم. با لبخند معنی داری اشاره به دهی کرد که ازدوردیده می شدوگفت ممکن است بنزین درپیتهای بیست لیتری آنجا پیدا کنید. همراه قدرت راه ده مربوطه را پیمودیم پیتی بنزین خردیم وتا محل توقف ماشین روی شانه هایمان حمل کردیم.ماشین با چند بارناله کردن موتورش روشن شد پاسی از شب گذشته بودکه به کرمان رسیدیم.در شهر کرمان زیاد نماندیم. با عجله ازبازارقدیم وجدید دیدن کردیم. تنها جایی که خوب به خاطرم ازاین شهر باقیمانده حمام گنجعلیخان بود.حما م خیلی قدیمی شاید صد سالی عمر داشت با هما ن تودرتویی وراهروهای باریک به سبک قدیم.درب وردی باسقف کوتاه ، چند سکودراطراف رخت کن با حوض آبی دروسط وپاشوره اطراف آن، یک راهروباریک رختکن را به چند فضای تودرتو مثل هزارلامی رساند که محل نشستن دوستان وآشنایان دورهم وکیسه کشیدن همدیکربود،درآخرین قسمت خزانه که با بالارفتن ازپله به آب گرم می رسیدند. تمام قسمتها با قراردادن مجسمه هایی که نشان می داد درحمام مردان چگونه خود را نظافت می کردندهمراه پخش نوار ضبط شده وسروصدا حمام عمومی مردانه کامل شده بود.  
از کرمان تا زاهدان چنانکه مردم کرمان می گفتند بسیار خطرناک بود. امکان بسته شدن جاده توسط طوفان شن ، گم کردن جاده وگم شدن در بیابان شن، مدفون شدن کامل توسط طوفان شن. با دا نستن تمام خطرها تنها جاده موجود بین کرمان تا زاهدان را پیشروداشتیم وازشهرکرمان بیرون آمده بودیم.دو ساعتی که راندیم . ازآبادی درخت وباغ دیگر خبری نبود. تپه ماهوره ها شنی بود ، جاده ای که نصف آن ازشن پوشیده، ماشین اوپلی که فقط یک باک بنزین دارد همراه پنج نفربا امید زنده رسیدن به زاهدان. دروسط راه کرمان به زاهدان یک برج مثل برجهای چراغ دریایی ساخته شده که نشان از درست آمدن بود. تا به زاهدان برسیم لاشه چند اتوبوس ووانتبار را دیدیم که درگیرطوفان شن شده بودند.با دیدن اجساد اتوبوس دفن شده درشن بهم قوت قلب می دادیم وخلاصه رسیدیم. قسمت وردی شهررا ساخت وسازمی کردند ونشان ازاین داشت که دارند بلوار می سازند.خوشبختانه در شهر زاهدان نباید دنبال مسافرخانه می گرشتیم .آدرس خانه دوستی را داشتیم که درزاهدان دبیربودولی خودش برای دیدارخانواده به دماوند رفته . هنوز باید مصافت زیادی را طی می کردیم وجاهای زیادی را می دیدیم ولی وقت تنگ بود روزها از پس هم گذشتند وتعطیلات دا شت به پا یان می رسید. شهرجای زیادی برای دیدن نداشت.آ فتاب ، گرما ، برخورد شن وماسه بصورت، ومردمی بیشتر با لباس بلوچی که سعی می کردند با قسمتی ا زپیچه روی سرشان صورتشان را نیز بپوشانند.شبانه روزی بیشتر در زاهدان نماندیم وقصد کاشمرودیداردوستانی در ده حاجی آباددرجاده راندیم.
در بین راه زاهدان تا کاشمر که راه طولانی بود شهر دیگری وجود داشت بنام بیرجند که قصد نداشیم در آن بمانیم.در تمام مسیراین مسافرت دو موضوع بسیارمهم مورد بحث وگفتگوویا شاید درس سازمانی بود. اولین موضوع هژمنی داشتن وچگونگی اجرای آن بود. موضوع دوم تعلیم وتربیت به روش پداگوژیگی ماکارنکو بود که کتابش تازه چاپ شده بودودست بدست برای خواندن می چرخید.با این گونه بحث وگفتگومن که شغل شریف شاگرد رانندگی را داشتم کاملاحواسم جمع بود مبادا روش تربیتی ماکارا نکو روی من اجرا شود.شنیده بودم درزمین فوتبال ده دهگردان جلوی جوانان ده که مشغول بازی فوتبال بودند روی برادردیگرم عزت یکبارپیاده شده. با تمام حواس جمعی وقتی سپیده دم بین راه زاهدان وبیرجند چشممان به لاله های وحشی خورد و بی اختیارماشین توقف کرد تا ازاین زیبایی بهره ببریم.من وحسین در ماشین باقی ماندیم ودیگران از ماشین پیاده شده دوان، دوان به سمت لاله ها رفتند. حسین پرید وجای راننده نشست وماشین را روشن فقط چند قدم جلوعقب کرد.قدرت روشن شدن موتورماشین را شنید وجلوعقب شدن آنرا دید. وقتی آنها به ماشین برگشتند نزدیک بودهم هژمونی وهم روش تربیتی ماکارنکو روی من پیاده شود. آن روزبرمن آنچنان گذشت.نیمه روزبودوبه شهربیرجند نزدیک شده بودیم که صدایی اززیرماشین بگوش رسید . قدرت ماشین را توقف کردومتوجه شدیم شاه فنرسمت راست شکسته. با کمی گفتگو تصمیم گرفته شد.ماشین را کمی دورترازجاده که فضای بازی بود پارک کنیم. قدرت، حسین، شاهدی وسلاله کمی وسیله ضروری برداشتندوبا اتوبوس به بیرجند رفتندومن نگهبان ماشین ماندم.ساعتها زمان ازپس هم با نگرانی می گذشت. دیگه داشت آ فتاب غروب می کردوهوا خنک شده بود که یک کامیون کنار جاده ایستاد. قدرت را بالای کامیون شناختم همراه مرددیگری امیدی درجانم دوید. از بالای کامیون چند قطعه آهن روی شنهای کنارجاده پرتاب کردند وخودشان پیاده شدند. وقتی قطعات آهن را که عبارت بود ازدوقطعه شکسته شاه فنریک دیلم کوچک دوعددچکش کوچک وبزرگ ، یک کیسه گونی که داخل آن چند عدد کرپی همراه آچاروجودداشت جمع می کردند به کمکشان رفتم وباهم کنارماشین آمدیم.هواچون داشت تاریک می شد مکا نیک وقت تلف نکرد . از من خواست تا قطعه سنگ بزرگی که سطح آن صاف باشد برای قراردادن زیرجک پیدا کنم. سنگ را زیرجک وجک رازیر ماشین مستقر کردیم. نیم ساعتی کار کردیم به کمک هم فنرهای شکسته را جفت وجورکردیم ، مکانیک دوقطعه فنر شکسته را که با خود آورده بود زیروبالای شاه فنر ماشین قرارداد وبا چهارعدد کرپی ازدو طف محکم بست . وقتی جک را از زیر ماشین برداشتم کمر ماشین راست شده بود. قدرت پشت فرمان نشست ومکانیک جای شاگرد راننده من هم عقب خودمان را دیروقت شب به بیرجند رساندیم.صبح فردا قرارشد مکانیک شاه فنر ماسین را جوش کاری کند. این کار چند ساعت وقت لازم داشت. ما هم تا پایان کارمکانیک تمام شهربیرجند را گشتیم . بعد ازظهرماشین حاظرشده بود.مسافران برجای خود قرارگرفتند به سمت کاشمر حرکت کردیم. از کاشمر تا ده حاجی آباد که دوستان ما در آنجا زندگی می کردند جاده خاکی بود پراز دست انداز.شب را با دوستانمان وفامیل آنها که گرد آمده بودند تا به ما خوش آمد بگویند گذراندیم.خانه های ده حاجی آباد مثل تمام دهات سطح کشور گل وخشتی وتو سری خورده بود .محصول عمده مردم باغات تاکستان بود وانگور. بعضی از آنها درمورد کشت زعفران صحبت می کردند ولی تجربه ای نداشتند. تنها دیدنی حاجی آباد درخت چناربزرگی بود که عمر آنرا تا چهار صد سال تخمین می زدند.قدی حدود بیست متر داشت وقطری ان بیشتر از سه متر بود.
حسین باید زودتراز دیگران برمی گشت تا سرکارش درکارخانه ارج حاضرشود.وقتی به شهر کاشمر رسیدیم او را به گاراژاتوبوسرانی رساندیم رفت به سمت تهران. ما چهار نفر شب به شهرمهشد رسیدیم. طبق معمول مسافرخانه ای برای استراحت پیدا کردیم . وقت زیادی نداشتیم که شهررا بگردیم فردا صبح با ماشین درسطح شهر گشتی زدیم و تصمیم گرفتیم ازجاده کناره به تهران برگردیم.ازآنجایی که شاه فنرماشین جوش داده شده بود وگاهی دنده آن هم قاطی می کرد با سرعت زیادی حرکت نمی کردیم.شهرهای بجنورد ، قوچان، گنبد کاوس، مینودشت را پشت سر گذاشتیم وشب را دردهی ازدهات گرگان خانه آقای خالصی که شوهردخترعمه ام بود گذراندیم.صبح فردا همراه آقای خالصی به دیدن کشت وصنعت دشت گرگان رفتیم . تمام محصولات بصورت خطی کشت شده بود . دورتادورمزرعه لوله کشی آبیاری به سبک بارانی برای صرفه جویی آب ونیروی کاراجرا شده بود. می گفتند این کشت وصنعت متعلق به یکی ازشاهپورها می باشد. آنروزتمام صحبتهای روی قرارگرفتن سرمایه کشوردرخدمت خاندان شاه وفامیل آن می چرخید. آقای خالصی می گفت دراطراف گرگان هرروزاعتراضات کشاورزی برپاست .برای اینکه تعداد زیادی کارگر ارزان کشاورزی اززابل آورده اند وکارگرا ن کشاورزی بومی را بی کار کرده اند.صبح فردا که روزسیزده بدربودازآقای خالصی ودخترعمه خدا حافظی کردیم تا خودمان را شب به تهران برسانیم . چون روزچهاردهم فروردین هرکدام باید سرکارخودمان حاضر می شدیم.
تمام مسیر برای اینکه راننده خوابش نبرد ویک سره رانندگی کند آواز می خواندیم وجوک تعریف می کردیم دیگرازبحث های جدی خبری نبود.چون صبح خیلی زود حرکت کرده بودیم بخش زیادی ازراه را پشت سر گذاشته بودیم. هوا ابری بود وباران می بارید. کمی که جلوترآمدیم به قهوه خانه ای رسیدیم حالاباران به برف تبدیل شده بود. جاده را در مدت کوتاهی برف پوشاند.ماشینها سرعتشان کم شده بود سر می خوردند.جای مناسبی پارک کردیم تا هم استراحتی کرده باشیم وهم زنجیر چرخ ببندیم. چای که خورده شد من وقدرت رفتیم تا زنجیر چرخ ببندیم.هیچ کدام ازما تجربه زنجیر چرخ بستن را نداشتیم. ساعتی با چرخ وزنجیروررفتیم کارهایی کرده بودیم ولی در قسمت آخرآن که زنجیررا بهم برسانیم وقفل آنرا ببندیم موفق نبودیم. درهمین موقع مردی که ازهردوپا بی نصیب بود وبا لاستیکی که زیرخودش قرارداده بود به کمک دستهایش روی برف سرمیخورد بسمت ما آمد. وقتی متوجه در گیری ما با زنجیرشد جایش را محکم کرد ودستش را پیش آورد قفل زنجیررا جا انداخت وبا طناب بست. قدرت بابت این کمکش پولی داد وازاو پرسید چطورشد که پاهایش را ازدست داد. گفت من راننده کامیون بودم براثرسرخورن به دره ای افتادم وقتی مرا به بیمارستان رساندند پاهایم منجمد شده بودند پزشکان تصمیم گرفتند آنهارا قطع کنند.
 خا نمها را صدا کردم سوار ماشین شدیم واین باربه جاده برفی زدیم.مسافتی را طی کردیم وماشینهای بی زنجیر را که توی جاده قیقاج رفته بودند پشت سر می گذاشتیم. صدای گیر کردن چیزی از سمت راست ماشین به گوش می رسید. قدرت سرعتش را کم کرد وبه من گفت پیاده شو ببین چیست که گیر می کند. هنوز ماشین کاملان متوقف نشده بود که صدای مهیبی ازعقب به گوش رسید. بله کامیونی نتوانسته بود خودش را کنترل کند وازعقب زده بود به ماشین ما وخودش سرخورده داخل گودی کنارجاده به کوه تکیه کرده بود. بعد از کمی بحث وسروصدا با راننده کامیون که مقصرکیست .راننده ها از سرما وبرف به داخل ماشینها رفتند ومرا پیاده دنبال ا فسرحل اختلاف فرستادند. من تا بالای گردنه رفتم وافسر که خودش هم پیاده دفتروقلمی بردست قدم به قدم به کارحل اختلاف ماشینهای تصادف کرده می رسید وبرای آنها کروکی می کشید رسیدم . محل حادثه را گفتم واز او خواهش کردم زودتر برای رسیدگی بیاید. ساعت چهار نصف شب بود که نوبت رسیدگی به ما رسید.مقصر کامیون شناخته شد وکروکی به ما داد راه افتادیم سا عت هفت صبح بود که درخیابان مهدیخانی پارک کردیم وسفربه پایان رسید.